تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد

ديدار در لجن ... فرياد در لجن ... عشق در لجن ... بوسه در لجن  !
و اينجا لجنزار است !
 سنگ فرشهای خيابان خزه بسته و همانند لجنزار دست و پا را بسته است !
مردمان همانند وزغ هايی با چشمانی بغ زده به همديگر نگاه ميکنند و شهوت چشمان شهوت انگيزِ آنها  بی اختيار انسان را به جاکشی وادار می کند ! 
دختران و پسران سر گرم بازی در زير لحاف هستند و پس از اتمام بازی از يکديگر
جدا می شوند
تا کس ديگری را برای بازی پيدا کنند 
و اينجا لجنزار است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط آرش | 
چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟

و كی؟

«امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت !

غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك sms اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل  sms ی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم این sms رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشه؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا رو  نقل می كنم ! پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمیده مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط آرش | 

بعضی وقتا دل ادم اینقدر پره که یه

ورق کاغذ برای خالی شدنش کافی نیست ...

تو این ساعتا اگه همه چیزای خوب دنیا رو هم بهت بدن تو اونا رو با یه دل سیر گریه کردن عوض

نمی کنی ...

اونقدر از خودت می پرسی چرا ؟؟

چرا باید این قدر تنها باشم که نتونم با کسی یه درد دل ساده کنم ؟

چرا باید خوشحال باشم وقتی که نیستم؟

چرا باید لبخند بزنم وقتی که دلم گریه می کنه؟

چرا هیچکس به صدای ناله برگ های پاییزی وقتی زیر پای رهگذرا خرد می شن گوش نمی ده ...

چرا باید از اونی که دوستش داری دور باشی؟؟

بعضی وقتا دل ادم این قدر پره که یه ورق کاغذ برای خالی شدنش کافی نیست...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط آرش | 
و باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم

زانوی غم بغل کردم و می گریم

و تو نیستی باز در کنارم ... 

دست هایت کجاست؟

آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام

را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟

چشمانت کجاست؟

تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند

محتاجم به تو!

 دست هایم بی دست تو چه کنند؟

مگر نمی گفتی تو فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود !

پس چرا دستهایم تنهاست !؟

می دونی  دردنیای تنهاییم چه کنم ؟

بی تو!! بی پناه!! چه کنم ؟ ......

در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟

از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!

آه ای روزگار بی رحم ...

آوای عشقم را نگیر از من!

دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من!

فقط به یادم باش تنها سر پناهم !

بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند مرا یاد میکنی هر دم !

 به یادم باش ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط آرش | 
حرارت واژه ای نیست که تنها در میان شعله های آتش معنا گردد حرارت غریب است و نا آشنا ...

حرارت شاید رابطه ای است میان عشق و زندگی !  به هر حال من آن را در درخشش نگاهت یافتم و معنایش را از لبانت شنیدم ...

 اکنون احساس می کنم که وجودم لبریز از حرارت است ... شاید این احساس از خاکستر قلبم باشد که با تند باد وجودت زیر و رو شده است و شاید از ...

 از وقتی که تو را شناختم گویی طبیعت در تو خلاصه شده و عشق تو زندگی را شامل می شود تو را اسوه ای از ارزشهای تمام مسلک ها می بینم که کمال را برای هر مرامی در بر داری !

 تو را کوره ای فروزان از آذرخش عشق می بینم که هیچ پولاد استقامتی را یارای ایستادگی در برابر نفس سوزان عشقت نیست 

تو را موج پر صلابت دریایی می بینم که ماهیان آرزوی رقصیدن در دامن پاک و کف آلودت را دارند و عاشق امید غرق شدن در میان گستره ء وجودت را  و در این میان تلالو ء چشمگیر قله ی این موج سرمست کننده است و حرارت می بخشد !

 آنچه از این حرارت چشیدم در قالب لفظ و پهنای کاغذ نمیگنجد  پهنه ای فراخ تر از ادراک و قالبی ظریفتر از احساس لازم است تا بتوان به تفسیرش پرداخت و تو تجلی گاه این حرارت را به دستان لرزان من سپردی و من اندک اندک به سرزمینی وارد شدم که سرشار از نورهای سپید و خیره کننده بود . . .

سرزمینی که در پرتو انوار روشنایی بخشش تمام سایه ها از بین رفته بودند و رنگی از تیرگی ها به چشم نمیخورد و سرزمینی که پس از فرو نشاندن عطش خود در چشمه های گواراش تمنای ماندن را در وجودم زنده کرد و بازگشت رابرایم غیرممکن ساخت  چنانکه هیچ اراده ای طاقت جلو داری از این تمنای غریب را نداشت  و اساسا" در این وادی عقل و اراده حکمی جدا از فرمان این تمنای غریب صادر نمیکرد و من ساکن سرزمین عشق شدم ...

سالها بود که از کتاب حیاتم فصل بهار افتاده بود و درخشش شبنم های لطیف امید را که در بامداد روزهای بهاری بر آفتاب هدف سلام می کردند فراموش کرده بودم !

سالها بود که بلبلان از سرزمینم قهر کرده بودند چرا که خواب زمستانی غفلت گلهای زیبا را ربوده بود و شکفتن را از یاد برده بودند  و بادهای وحشی که گاه خبر می دادند که بلبلان نیز رفته رفته خشک و صامت می شوند چرا که اقتضای نور کم خورشید که در روزهای پائیز و زمستان از پشت ابرهای ضخیم و تیره بر زمین و موجوداتش می نگریست جز این نبود ...

سالها بود که کبوتران پرواز را به جوجه ها نمی آموختند قناری ها درس آواز نمیدادند ونسیم ها دیگر در شبهای مهتابی داستان شیرین سرزمین آرزوها را در گوش غنچه ها نجوا نمی کردند ...

 تا اینکه آمدی ...

آمدی و خواستن را در میان اشک شمع ها به من آموختی  و گفتی باید رها شد  باید پر کشید  و مرا از بارهایی که بر دوش داشتم آزاد کردی و سبک ساختی ...

به سبکی نگاهی که با محبتی ماورایی به من می دوختی و به آزادی ای والاتر از خیال ...

و من گفته هایت را بر بال پروانگان می نگاشتم و در وزش باد زمزمه می کردم ...

آمدنت گلها را بیدار کرد پرندگان را تا اوج فلک پرواز داد و نسیم را زندگی بخشید آمدی و دوباره قصه های از یاد رفته را به خاطره ها آوردی و روح زندگی را در کالبد بی جان سرزمینم دمیدی و زرق وجودم را با طوفان عشقت در اقیانوس بیکران خواستن بسوی جزایر ناشناخته راندی ...

و آنگاه که بی تابم کردی اوج گرفتی و از دیده پنهان گشتی و مرا به سوی خود خواندی ...

شاید لحظه ای بیش طول نکشید شاید رویایی بیش نبودی شاید خواب میدیدم چگونه خوابی بود که مرا بیدار کرد ؟

نمی دانم تنها پرواز را حس می کنم و جز آن هیچ . چیزی جلو دارم نیست عطش نیاز به حرکت و پویش مرا ملتهب ساخته و جانم را به لب رسانیده است . نغمه ات را می شنوم که مرا صدا می زنی و امید می بخشی فریادت سراسر وجودم را قرار گرفته است . چیزی جز صدایت را نمی شنوم و تمام هستیم بسویت پر میکشد ...

اکنون به ذره ذره ی هستی می نگرم دوباره درس سالها را دوره میکنم و انگیزه ی حرکت در اندیشه ام متبلور می گردد...

همان انگیزه ای که در انتها خود عطر تو را به مشام می رساند 

 همانکه "اگر کسی آن را درک کند دیگر سر از پا نمی شناسد "

وقتی دلم میگیرد به آسمانها چشم می دوزم ... نگاهم از میان ستارگان میگذرد ... کهکشانها را پشت سر می گذارد و در ژرفنای بیکران غرق می گردد و آنگاه لحظه ی کوتاهی که با هم گذاراندیم در نظرم مجسم میشود 

 نگاهم با نگاهت در می آمیزد . و صدایت سوار بر اسب پژواک در میان ستارگان می تازد ... به خاک می افتم و سرشار از لذت می گردم ...

 آنگاه گفته ء تو در تفسیر این زیبایی در گوشم طنین می افکند : بقا ء بقا ء بقا ء ...

در گفته هایت جذبه ای خاص وجود داشت و از واژه هایی که بر آنها رنگ معنا می کشیدی حرارت نا آشنایی به قلبها به چمنزارها و به گلهای سرخ می تراوید ...

آری حرارت واژه ای نیست که تنها در میان شعله های آتش معنا می گردد.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط آرش | 

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط آرش | 

آن زمان که ندای آسمانی خبر از آمدنت دارد , نمی دانم که هستم یا نه !؟

نمی دانم که زمین چه رنگی می شود , وقتی که نور ظهور  کنی

نمی دانم فرشته ها چگونه دوریت را تحمل خواهند کرد

شاید تا دانستن , یک جمعه دیگر فاصله باشد

شاید تا ندبه دیگر تو آمده باشی

شاید دعای عهد این صبح آخرین پیمانمان با تو باشد

شاید فردا خدا بر ما گنه کاران رحم کند ...

شاید بعضی ها فراموش کردند که تو روزی می آیی !

این انتظار اگر تا آخرین نفس باشد , شیرین و زیباست

چون این انتظار , انتظار من نیست ...

تو هم منتظری ...

آیا زمین منتظر سیاهی و تباهی بیش از اینهاست ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم
" .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟  ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط آرش | 
می گويند خيلی ها پيش از مرگ
نزديکان خود را، که در گذشته اند به خواب می بينند
...و اينچنين فرا رسيدن مرگ خود را در می يابند
من امّا ديشب تمامی بستگان زنده خود را در خواب ديدم
ولی صبح با احساس مرگی در کمین نشسته، از خواب بيدار شدم
پنداری مهمانی گرفته بودم ...
تا پيش از رفتن همگی را برای بار آخر ديده باشم...
 
ديشب که می خوابيدم
.حس مردن تنها حسی بود که نداشتم
از خواب که بيدار شدم بوی مرگ تنها چيزی بود که شامّه ام را پر کرده بود
 
تا امروز صبح نفهميده بودم که در درونم فانوسی روشن است ...
شايد چون هميشه پر فروغ سوخته است
امروز صبح حس کردم شعله اي در درونم کم سو شده است
انگار کسی فيتيله اش را پايين کشيده باشد ....
حس می کنم درونم هزار ترک برداشته و متلاشی می شود !
مغزم را می بينم که هر تکّه اش در محيط جذب می شود ...
به دستانم که نگاه می کنم می بينم که دارند تجزيه می شوند
جلوی چشمانم !
در حالی که هنوز زنده ام به سرعت تصعيد می شوم
مرگ وحشتناکی است ...
امّا حتی توان فرياد زدن هم ندارم
از صبح با تعجب به اين همه تغيير خيره شده ام !
نشنيده بودم کسی اينچنين مرده باشد ...
دارم در خودم جمع می شوم
کوچک و کوچکتر
مثل غنچه اي که پژمرده می شود و در خود مچاله می گردد
سريع ولی آروم ...
بی صدا !
چه بر سرم می آيد؟
مرا چه می شود؟
يعنی واقعا دارم می ميرم؟
 مرگ؟!
باورم نمی شود ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط آرش | 

وقتی توصدام دیگه هیچ حرفی ندارم ...

وقتی که حتی تونگاهمم چیزی ندارم !

تودلم واسه نوشتن بهونه دارم...

همیشه آدما پشت یه نقاب دیگه خودشونو پنهون می کنن!

آدما واسه بودن همدیگروبهونه میکنن!

واسه خوش بودن , دو سه روزی وبا دروغ وفریب کنارهم سرمیکنن ...

چرا ما آدما گاهی انقدر بد مي شيم که حتی طاقت تو آيينه نگاه کردنم نداریم ؟؟؟

گاهی واسه عبور از جاده منتظره يه غباريم!

تا توغبارومه گم بشيمو رد بشيم !!!

گاهی حتی واسه يه لبخنده کوچيک تا شب به دنباله یه بهونه مي گردیم!

اما دريغ از لبخندی که می تونستی به چشمايه يه چشم براه هدیه کنی

اما به جايه هدیه انو قایم کردی....

حتی اون لبخند از صورت خودت محروم کردی .......

گاهی گرمایه دستای تو می تونست دستای سردو یخ زده کسی که تو مسیره جاده مونده رو بگیره و تو مسیر جاده واسه رسیدن به مقصد بهش کمک کنه

اما تو دستای چند نفرو ندیدیو پس زدی ؟؟؟؟

گاهی حتی یه حرف ساده ی تو می تونست گرمی دله یه دلشکسته باشه!!!

اما چند بار با حرفایه نیش دارت اون پس مونده دله شکستشونو زیره پاهات له کردی؟؟؟؟؟

پاشو... به خودت بیا ...

واسه عبور از جاده منتظره غبار ومه نباش تا با این بهونه چشمایه قشنگ تو رو مسیره جاده ببندی.....

سر راهتم به هرکسی که تونستی کمک کن.......

پاشو مطمئن باش یکی الان یه گوشه چشم براه کمک تو نشسته!!!!!

تو مسیره جاده اگه تونستی به من دل شکسته ره گم کرده فقط سری بزن!!!!

بی زحمت.........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 
آروم و سبک قدم برمی داشت می دونست کسی به انتظارش نیست خوب می دونست که هیچکس دوستش نداره اینو سالها بود که با گوشت و پوستش حس کرده بود لزومی نداشت به این موضوع کهنه فکر کنه...

 سرش پايين بود بي هيچ خيالي چشمهاش سنگفرش خيابونا رو مي شمرد !

انگار روي آسفالت دنبال گذران عمرش مي گشت !

 سالها بي هيچ اتفاق هيجان انگيزي از پي هم تند و پرشتاب مي گذشت و او همچنان نگاه بر زمين روزها رو مي گذروند...

عمر چه پرشتاب مي گذرد بي هيچ دليل خاصي بايد به اين زندگي ادامه داد زندگي كه نه اداي زندگي را در آوردن اين زندگي سگي اين .... بي خيال

برايش نگاه آدمها مهم نبود در حقيقت تو زندگي او آدمها هيچ نقشي نداشتند خودش بود و خداي خودش و ديوار تنهايي كه دور خودش تنيده بود . . .

وقتي كه به خونه مي رسيد از شدت خستگي تن خسته اش رو روي زمين ولو مي كرد و سرش رو روي بالش مي گذاشت و به فكر فرو مي رفت ...

امروز هم گذشت ....ساليان سال بود كه هر روز ساعت مشخصي اين جمله رو تكرار مي كرد ...

امروز هم گذشت ....

و باز روز بعد و روزهاي بعد .... و چشمان به انتظار نشسته اش هميشه به انتهاي جاده بود به اين كه يه روز او هم غزل خداحافظي رو بخونه و بره !

ديگه خسته شده بود از اين همه عمري كه كرده بود از اين همه تنهايي از سكوت از بي صدايي به تنگ اومده بود بي صبرانه در انتظار تموم شدن اين زندگي بود

 انتهاي راه . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط آرش | 
ه مدته شدم عین مار گزیده ها...

البته این دفه مارهاش یه کم ظاهر انسانی دارن ! ...

توی این چند وقته هر کسی به یه بهانه ای ما رو فروخت و سعی کرد با پا گذاشتن روی سر ما خودشو به یه جایی برسونه ! ...

یکی به بهانه ی صداقت ... یکی به بهانه ی درد و دل با دوست دخترش ...

یکی هم به بهانه ی شوخی و خنده ...!

حالا دیگه به هر آدم جدید میرسم فکر می کنم این هم یه جورایی میخواد سر ما رو زیر آب کنه !

شایدم بیشتر به خاطر اخلاق و خصوصیات خودمه....

من کلا آدم سردی هستم ولی اگر هم با کسی دوست بشم خیلی باهاش صمیمی میشم و سعی میکنم همه چیزو بهش بگم... و از همین جا هم بود که خیلی ضربه خوردم...

ولی توی این مدت خیلی درس گرفتم...

از همه خوبی ها و بدی ها...

از همه شادی ها و ناراحتی ها...

و همین طور که قبلا هم گفتم من یه خودکار قرمز دارم که هر کس رو بخوام باهاش خط میزنم...شاید خیلی راحت تر از گذشته... و اگرم کسی خط خورد دیگه پاک بشو نیست....هیچ وقت....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط آرش | 

نه !

به کفر من نترس !

کافر نمیشوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم !

انسان و بی تضاد؟!...

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط آرش | 
فکر میکردم همه میتونن این جوری باشن...

همه میتونن یه چاله ته دلاشون داشته باشن و یه چیزایی رو برای همیشه توش دفن کنن ...

ولی نه این یه ویژگی خاصه که همه ندارن و نمیتونن هم داشته باشن...

بازم خدا رو شکر... خوبه که همیشه خدا هست و یه چیزایی رو به آدم نشون میده که بتونه بهتر درون آدما رو بشناسه...

همیشه آدما ارزش اینو ندارن که یه سفره پهن کنی و هرچی تو دلته بریزی جلوشون ...

تا الان بیدار بودم و فکر میکردم ...

فکر کردم ... خیلی ... به بی خیال شدن به معذرت خواهی از همه به خاطر کار نکرده ... و بیشتر از همه به انتقام ...

آی ادمــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !

حیف که من نمیتونم مثل شما باشم ...حیف که هنوزم یه چیزایی برام ارزش دارن...

حیف که من هنوزم فکر میکنم دوستی مقدسه...

فکر نکنین که کار خیلی مهم و خارق العاده ای انجام دادین... نه عزیز .... بی معرفتی و نامردی هنر نیست !

ته دل من یه چیزایی دفن شده که درآوردنشون به این سختی هم نیست ... ولی گفتم... حیف که من هنوزم میگم بچگی کردین ...

خدا روزی رو نیاره که انتقام تنها راه باشه ... راهی که انجامش خیلی راحت تر از تحمل کردنه ...

همیشه توی ذهنم این جوری بود :

آدما همشون ساده و دوست داشتنی هستن ...

ولی خوب یه جورایی ازتون ممنونم....باعث شدین که من دوستامو بهتر بشناسم و بیشتر قدرشون رو بدونم ...

و بدونم همین جوری دوستی با یکی بعد هم اعتماد کردن بهش چه سر انجامی داره...

یه دوستم میگفت این همه با بقیه صمیمی و رو راست نباش بلاخره یه روز از صداقتت سوء استفاده میکنن...دوستی هم حد و حدودی داره.... ولی من ....

به هر حال از آشنایی با آدمای دور و برم خوشحال شدم...

امیدوارم دوستای بهتر از ما گیرتون بیاد... خداحافظ..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط آرش | 
از امروز با یکی دیگه می خوام حرف بزنم . . .

چند وقته باهام قهری !

 می گم تو قهری چون من که قهر نمی کنم و نمیتونم بکنم ... 

من ازت دور شدم ... توام از کار من قهر می کنی٫  منم خودم می دونم که زیاد اشتباه کردم زیاد یادم رفت کی هستم و اون کی هست !

ولی آخه من به این تنهایی  نباید بازم بیای پیشم نباید صدام کنی ؟!

یعنی ذیگه نمی خوای منو صدا کنی ؟!

 اسمم رو که خوب بلدی خب دوباره صدام کن !

یه دفعه هم بهت گفتم منو اگه به خاطر خودم صدا نمی زنی به خاطر تموم کارایی که کردم بیا بازم

دوستم باش بیا بازم صدام کن.

 می دونم  باید با تو حرف بزنم نه کس دیگه ای ! چون تو کارامو درست می کنی نه اون !

الان می گی عجب رویی داره نه؟ همه کاراش رو می کنه تازه باز می گه یادت هستم . . .

هرچی بهش گفتم این کارا رو نکن بازم می کنه. یه نموره خجالت بکش ! آره خجالت می کشم به بزرگیت دیگه خسته شدم بدم اومده از خودم ...

حالا دور می شی...

 می دونم خودم دورت می کنم از خودم !

ولی تو  کمک کن بمون بازم بمون دور نشو از من...

نرو کمک کن...

می دونم خیلی خوبی ... اصلاْ بخاطر همینه خیلی دوست دارم !

کم کمکم نکردی باز من نارو زدم ولی خودت گفتی برگردی بازم کمکت می کنم !

پس کمکم کن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط آرش | 
به خدا زود بود عزیزم !

به خدا زود بود گل من !

تورو خدا یه بار دیگه چشمای قشنگتو باز کن ...

به جون خودت دیگه بعدش هیچی از دنیا نمی خوام !

حیف که نتونستم باهات حرف بزنم ...

حیف که ازت خجالت می کشیدم ...

کاشکی اون غرور مسخره رو می ذاشتم کنار و بهت می گفتم چقدر دوستت دارم !

قربون اون چشات برم ...

فدای پاکی ت بشم ....

قلب که که چیزی نیس تو زنده شو من جونمم میدم برات ...

فکر می کنی دروغ میگم ؟! پاشو ببین چه جوری بیچارت شدم ...

پاشو ببین من تنهای تنها شدم ...

یه دقیقه چشاتو باز کن تا بهت بگم چی تو دلم بود و بهت نگفتم !

فقط یه بار دیگه چشاتو باز کن و ببند ...

تو که می گفتی هیچوقت تنهام نمیذاری حالا که همه چی جور شد رفتی ؟!

بمیرم برات که سختی کشیدی ...

به خدا خیلی گلی ... خیلی پاک بودی ...

آخه چجوری میتونن اون صورت و اون بدن و بذارن تو خاک ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط آرش | 
اکنون تجربه میکنم نوزدهمین سالمرگ زندگیم را

و تو بیا نگاه کن که چه زشت

زمان به لحظه های بی تو بودن میخندد

شب قبل از مرگ است

هوا ابری

آسمان بارانی

واژه ها چه سخت بر ذهن آبی ام تلنبار میشوند

شاید گله خواهند کرد از نبودن و نیامدنت

تو بگو کدام شب را بی فکر من روز میکنی ؟

کدام جادو لحظه هایت را پر کرده ؟

که حتی نگاهی به تنهاییم نمیکنی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط آرش | 
دلتنگ چيستم؟

پرستو ها باز خواهند گشت

و درختان حیاط ما دوباره شکوفه باران خواهند شد

دلتنگ چيستم؟

باید گوشه ای برگزینم

تنهايي خودم را با قلم و کاغذ باز گویم

دلتنگ چيستم؟

نیمه آخر راه نیز پیموده می شود

و سرانجام پیمانه عمر لبریز می شود

دلتنگ چيستم؟

سرانجام مهمان خاک خواهم شد

با بدرودي تلخ سپيده دم را به شامگاه خواهم سپرد

و از دوازه ي شب عبور خواهم کرد

وسبک بال بر بال ابرها ترانه رهايي سر خواهم داد

دلتنگ چيستم؟

سرانجام

باغ آرزوهايم ويران خواهد شد

در التماسها

و زنجیر تعلق ها گسسته خواهد شد

و من

همرا مرثیه بی قراری ام باردیگر در ابدیت طلوع خواهم کرد

با بدرقه ي بارانها بي بهانه از رد چشمهايت عبور خواهم کرد

التماس دستهاي خالي ام بي هيچ مونسي رفيق خاک خواهد شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 

خدایا

در این سالی که در پیش است

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

در آغاز طلوع روشن سالی که می آید

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار یک هزار و سیصد افسوس

هزار و سیصد اندوه !

خدایا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

و مرابفهمان زندگی زیباست

خداوندا تو راه سبز ایمان را نشانم ده

تو نیکی پیشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپیمایم

و هرگز من نباشم از زیانکاران

عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شویم ده

تو پاکم کن قرارم ده

دست های گرم و لبخندی عطایم کن

تو ای نزدیک تر به من از من

اینک مرا دریاب پناهم ده

پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذکرت را عطایم کن

که با یادت دلم آرامشی یابد

خدایا قدردان خوبی ام فرما

تو گرداننده دل ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز هر شامم

تو چرخاننده احوال این دنیا

بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی

آرامش عطایم کن

تو ای آموزگار پاک خوبی ها

تو راه مهرورزی را نشانم ده

بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت !

طبیبا ای که نامت مرهم دردم

شفایی مرحمت فرما

تو را می خوانمت اینک

اجابت کن مرا ای منتهای راه رهجویان

تو بر مینای این هستی

رضا بودن عطایم کن

که من همراه هر سختی

بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را

خدایا

مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان

بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی

مرا مست می جام حضورت کن

برای محو تاریکی بسوزان جهل من را

شعله ام گردان

مرا در این سیه سودا وین سرمای پر سوز و سکوت

سایه های سرد یاری کن

و با تدبیر پر مهرت

سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی

هدیه ام فرما

خداوندا

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای دوستانم عطا فرما :

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و شش لبخند زیبا را !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 

سفره را گستردیم
سفره اینجا پاره است!
سیزده،
نحسی‌اش را
هدیه داده است به ما!


هفت‌سین کلبه‌ی ما امسال
پنج سین کم دارد؛
جز همان سین سفره
و...
سیگارِ من که دود می‌شود

سفره دیگر سین ندارد!

می‌گردم!

یادم آید نیم‌شبی گفتی:
نوروز بی‌هفت‌سین
سال بد را خبر می‌دهد!
می‌گردم!
اما،
بین خودمان باشد:
سالی که با تو آغاز شود؛ دیگر بدی ندارد!
باز هم می‌گردم!
راستی
سایه‌ام را
که همیشه افتاده بر پنجره‌ی اتاق توست
اضافه‌ی سین‌ها کن!
- ساعت‌ام را
که دیگر سال‌هاست
قانون حرکت را از یاد برده است
کنار سفره جا می‌دهم؛
ساعتی که یادگار پدر بوده است!-
سادگی‌ی من رو را هم بگذار به حساب سین‌ها!
تا این‌جا می‌شود پنج سین!
و هنوز دو تای دیگر مانده تا سالی خوب!
همین سال هم که دیگر از راه رسیده
سین شش‌ام باشد!
و این آخرین سین؛
باشد
سرمه‌ی چشم‌های تو!
که تنها به خاطر تو
و برق نگاه‌ توست
این هفت‌سین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط آرش | 
میدونم که تو  بهش عادت کردی ولی من نه ...

میدونم که واست مهمه ولی واسه من دیگه نیست ...

میدونم که به بهانه های من اعتراض نمیکنی ولی من دیگه بریدم ...

چند شب پیش واسه اولین بار بود که گریه م نگرفت ... نه به خاطر اینکه از صبح ۹ تا قرص خورده بودم  که این سر درد لعتی ولم کنه ! ولی بازم مثل سگ به خودم میپیچیدم  ...

به خاطر خیلی چیزا حتی تنهایی ...  

به خاطر یکی که اون بالا نشسته و چشماش رو بسته ... 

به خاطر نداشتن چیزی که به جای مهربونیات به تو بدم ...

نمیدونم چی شده ... حسابی قاطی کردم ..

امروز واسه چندمین بار یکی بهم گفت : همه میگن لاغر و ضعیف شدی ...

یه کم هم به خودت و زندگیت برس ...

بهش گفتم : به درک ... گور بابای خودم ! گور بابای تو ! گور بابای همه ! گور بابای زتدگی ...

بیچاره اون ... بیچاره همه ... بیچاره من ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط آرش | 

وقتي دلت گرفته و هيچ دليلي هم نميتوني براش پيدا كني…

اون وقته كه كل دنيا رو هم با يه دل سير گريه عوض نميكني…

 

دوتا پنجره ي اتاق انقدر خيابون و خونه هاي تكراري نشون دادن كه حالت ازشون بهم ميخوره…

زمان كند ميگذره …

انگشتاتو مياري بالا و روزا رو ميشماري…نه …درست نيست…!

خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكردي گذشته…

شايد روزايي كه شاد بودي رو دو برابر حساب كردي…

دوباره حساب ميكني…نه ..نشد…دوباره همون جواب…خيلي گذشته…غم و شادي با هم…خنده و دلتنگي با هم…خيلي گذشته !

 

درست كه نگاه ميكني تغييرات رو ميبيني…

مو هاي بابا سفيد شده…مامان عينك ميزنه…خيلي ها ديگه پيشت نيستن… حالا چي ؟! …

حتي واسه چيزاي تكراري هم دلت تنگ ميشه…

دوست داري بشيني كنار همون دوتا پنجره و تا نفس داري گريه كني…

شايد گريه چيزي رو عوض نكنه ولي حداقلش اينه كه دلت رو صاف و آروم ميكنه...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط آرش | 

دوباره من و … اخماي در هم و … 

 

آخه خداي مهربون … بزرگ … عليم ...حكيم و … هر چيزي كه تو بگي هر اسمی که خودت رو خودت میذاری اين رسمش نيست …

اومدم طبقه ي نهم يه ساختمون نه طبقه شايد صدام رو بهتر بشنوي … !

به اون خداييت دارم كم ميارم … يعني آوردم …

ميدونم كه ميگي خوب به من چه ؟!! برو هر كاري ميخواي بكن خودت ضررش رو ميكني…

ميدونم كه خودم ضرر ميكنم … ولي بگو من دلم به چي خوش باشه ؟!

 

ميدونم كه تا وقتي خوشحالم و سرم گرمه اصلا به فكرت نيستم…

ولي آخه من آدمم…ميگي چيكار كنم…

يه دفعه ميرم و يه كاري ميكنم كه خودمم توش ميمونم …چراشم نميدونم… فكر ميكنم دارم بد ميشم…خيلي بد…

هموني كه تو اصلا دوست نداري…ببين خدا جون…من و امروز درياب…فردا دير ميشه ها…

نگي نگفتي !…

تهديد نميكنم…

ما كي باشيم كه تهديد كنيم…دارم خواهش ميكنم…

شايد فردا خيلي دير باشه…من عربيم خوب نيست…حرف دلمو دارم اين جوري ميزنم…يعني فرقي ميكنه ؟!

 

خدا جون ميدونم چي فكر ميكني … ميگی كوفتت بشه اين همه چیز که بهت دادم …

كوفتت بشه خانواده ي به اين مهربونی !!!!!!!!!!!!!

ولي ميدوني چيه…همه ي اينا هم كه باشه من كم ميارم…

خودت من و اين طوري ساختي…

هرچي هم كه يه آدم داشته باشه بلاخره كم مياره…

چه برسه به ما كه راهمون از كج هم رد شده…

زدم به خاكي…

من فقط يه ذره از توجهت روميخوام...

فقط يه ذره...

همين...

 

من بي احساس واسه اولين بار دلم واسه خيلي چيزا و كلي از آدما تنگ شده... !

بازم مثل هميشه چراشو نميدونم !

از اون رفیق جون جونیام بگير تا  كسايي كه سايم رو با تير ميزنن...

اگرچه مثل هميشه اصلا به روي خودم نميارم و سعي ميكنم همين جوري اخمو بمونم تا يكي ما رو تحويل بگيره گرچه ناز ما ديگه خريدار نداره !

 

خلاصه نميدونم چه مرگم شده…

از همه چيز بدم مياد…

از لباساي رنگارنگ…

از اين همه خونه ها و ماشيناي جور وا جوري كه از اين بالا عين اسباب بازي ميمونن…

از اين كه فكر كنن من خوب و مهربونم و بدتر از همه اين كه فكر كنن من می فهمم…

به پير به پيغمبر هيچ كي به اندازه ي من توي عمرش گه کاری نکرده و نفهم نبوده …

 

واي به اون روزي كه كاراي من رو بشه (  ) …

 

به هر حال من يه خودكار قرمز خريدم و ميخوام روي خيلي از چيزا خط بكشم…

آره خيلي از چيزا چيزايي كه ممكنه خيلي عجيب به نظر بياد…

ميخوام  يه CD عزاداري بذارم و بشينم يه نفس گريه كنم بعد هم تو مثل هميشه بيايي بالا سرم و بگي دوباره ديوونه شده...

 

من حتي واسه چرت و پرت گفتن هم دارم كم ميارم...

آهاي بالايي....

كجاييييييييي پس ؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط آرش | 
گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست!

خرافه نیست... آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق...

 عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود ٬ نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید !

 آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست !

 اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش. اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی...

اما پافشاری می کنه یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره...

پس بی خیال می شینی پای حرفاش. باهاش حرف میزنی .باهات از گذشتش میگه ، از تنهایهاش از کارهای که قبلا کرده بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب اَمونت رو می بره تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی !

دل رو می زنی به دریا. میگی چرا باید احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. چشاتو می بندی و از پشت تلفن برا اولین بار بهش میگی دوستش داری ! اونم برات گریه میکنه...

پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری !

نمی تونی لمسش کنی... نمی تونی ببوسیش.... نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اونور تر بشنوی و باهاش ساعت ها صحبت کنی !

 بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. روزهای طولانی رو باهاش تا شب حرف می زنی از پشت تلفن...

لحظه لحظه دلت براش بیشتر تنگ میشه آره دلتنگی و آغاز آوارگ !

انقدر بهش میگی که دیگه حتی روت نمیشه بهش بگی دلم برات تنگ شده.دوست داری کنارت باشه .دوست داری سر بزاری رو شونش و گریه کنی .دلت میخواد دستش تو دستات باشه .ولی نکنه ، ناراحت بشه .نکنه اون با تو هم حس نباشه..

هزار تا فکر عجیب غریب به کلت میزنه .پس بهش چیزی نمیگی .میریزی توخودت. مثل همیشه. حالا یکی دو ماهی گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که از ته دلش بهت بگه دوستت داره !!

مثل اینکه حسرت شنیدن این حرف رو باید با خودت به گور ببری..

اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه !

همش گره می ندازه تو کارت و تو هی زنگ میزنی و حرف می زنی. زنگ میزنی .زنگ میزنی.زنگ ..

دلخوشیت میشه عکسهای که بهت داده. دلخوشیت میشه یه چند تا نوشته و ....

نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه ! می فهمی که نگرانته !

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی...

نیرو و توانت رفته و حالا شده لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چته و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه.....

انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه...

خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب، خوب می کنی. نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی...

دلت نمیاد بگی که توی تموم اون تلفنها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا بهت برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه

اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته گوش میدم ، سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. دستاتو میگره وفشار میده ...

دلت میخواد زمین دهن باز کنه و تو رو باخودش ببره .دلت میخواد تو هم دستاشو بگیری وبهش بگی دوستش داری ولی نمیتونی . تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست...

به خودت میگی باید بری.باید بری تا اون خوشبخت شه !

براش یه نامه میزاری .نامه خداحافظی. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد. نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش صحبت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود...

حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری...

خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن. دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چیه!

دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت !

آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست ! 

تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی...

دلخوشیت میشه حرفاش و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام تلفنهای که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره. بوی آلاله ... بوی یاس ...

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته !

بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی بهت میگه مراقب خودت باش وتو رو با یه بغض با کلی احساس و حرف نگفته رها می کنه. دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط آرش | 
من خسته م ... !

من بی نهایت خسته م ..!

من دیگه در این دنیا نیاز به هیچ بنی بشری ندارم ... !

من نه نیاز به سیگار دارم نه قهوه  نه کاغذ ... !!

من خسته م ... !

بی انتها خسته م ... !

من بد  گم شده ام ..!

من تکه تکه شده ام ..!

تکه پاره شده ام ..!

من ریز ریز شده ام ..!

من در این دنیا دیگر نیاز به هیچکس ندارم ... ! 

حتی خودم ... !

کهنه شدم ... ! رنگ باخته ام ... !

من خسته م ... !

از تکرار مدام ...

از ترس رفتن مدام ...

از ترس هیج وقت نیامدن مدام ...

از توهم خیانت مدام ...

از تزلزل عشق مدام ... !!

من خسته م ... !

من له شدم زیر دست پا زدن های مدامم ... !

اینجا که برایتان می نویسم  ته ته خط است ... !!

ته ته خط ...

من دیوانه وار خسته م ..!!

دیگر هیچ نقطه ای نمانده که اغاز گر خطی تازه باشد ... !!

اینجا ته ته من است ... !!

 

خداحافظ ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط آرش | 
مرا به آغوشت راه بده !

مي خوام براي اولين بار ببوسمت ...

بيا چشمانمان را ببنديم ...

مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم !

چشمانت را باز كن !

لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس !

 ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم ...

اي تنها هم آغوش من ...

 بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام ...

 بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري 

 از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد !

 ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ...

 ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند !

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط آرش | 
چیه دل دیونه بازم که گرفتی اخه باز چی شده که تو داری اینجوری بی قراری می کنی؟!

 می دونم چی شده ! بازم دلت تنگ شده  ! بازم نتونستی ببینیش !

 مهم نیست غصه نخور بالاخره می بینیش...

می دونم خسته شدی ٬ می دونم که حتی یه  لحظه هم طاقت دوری اش رو نداری اما باید صبر کنی باید صبر کنی تا ببینی اخرش چی  می شه !

اخرش می یاد و چشمای منم اون نگاه گرمش رو حس می کنه !

حالا تو گرمای  وجودش رو حس کردی و اینجوری دیونه شدی اگه من چشماشو ببینم چی ؟!

یعنی می شه یه روزی من توی چشمای همنفس شبام خیره بشم و بهش بگم دوستت دارم !؟

یعنی می شه یه روزی همنفس شبام کنارم نشسته باشه و وجود من با هرم نفسهاش یه جون  تازه بگیره ؟!

اخه کوچه باغای دلم خشک شده ! ابرای بارونی خیلی وقته و دلم نباریده چون کسی رو نداشته که دلش واسش تنگ بشه !

 اما حالا یه همنفس داره !

یه همنفس که توی شبای تنهایی همدمشه یه همنفس که زندگیم به زندگیش گره خورده !

همنفس من ! هنوز نمیدونم که چرا اینقدر دنبال نگاهتم چرا دنبال اینم که یه جای کوچولو توی دلت پیدا کنم !

امیدوارم که یه روزی یه ذره جا توی دلت بهم بدی که من توی کوچه های دلت گم نشم یا اینقدر برات بی ارزش نشم که  منو از کوچه های دلت پرت کنی بیرون !

همنفسم دارم از دوریت دیونه می شم ! فقط دو روزه که ندیدمت ولی خیلی بی قرارم  !

حالا باید تا چقدر دیگه صبر کنم تا ببینمت ؟! همین دو روز هم به اندازه یه عمر گذشت !

حتی نمیتونم فکرش رو هم بکنم که یه موقعی نتونم ببینمت ...

فقط امیدوارم که همیشه توی دلت بمونم حتی اگه دیگه باهام نموندی ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط آرش | 

۱ - ۲ - ۳ - ۴ - ...

 

دوباره دارم میشمرم !

 

اعصابم خورد شد ! همش کم میارم !

 

چند تا دیگه تیر مونده واسم؟

 

چندتا آدم دیگه مونده؟

 

هرجور میشمرم بامز تعداد نامردا از تعداد تیرام بیشتر میشه !!!

 

باید یه فکری کنم !

 

خنجرم رو هم میگیرم دستم !

 

مگه من ازونا کمترم؟

 

با تیر که زود خلاص میشن !

 

به نامرد ترا از پشت خنجر میزنم!

 

اون سفارشیارو هم میذارم آخر سر!

 

با سوگلیا یه جور دیگه باید حال کرد اونایی که یه روزی اول و آخرت

 

بودن خب زشته با اونام مثل بقیه رفتار کنی !

 

هر چی دارم میذارم کنار!

 

با دست خالی میرم سراغشون!به یاد اون روزایی که با دست خالی ولم

 

کردن وسط خیابون!

 

دستام یخ کرده!

 

همین دستای یخی و دور گردنشون حلقه میزنم!

 

اگه فکر کردن میتونن خودشونو نجات بدن کور خوندن!

 

تو حالت جنونم من!

 

یه قدرت عجیب و مافوق تصور داره کمکم می کنه !

 

چه نفرت قرمز قشنگی ! سرخ میشی ، بنفش میشی ، کبود میشی ، سیاه میشی!!!

 

و من دارم رنگ تمام لذتهای دنیا میشم!

 

وقتی چشای هزار رنگت از حدقه زد بیرون ، نفس راحتی میکشم!

 

سرم رو رو به آسمون بلند میکنم !

 

خدایا!ازت ممنونم....

  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط آرش | 
یاد جمله ی خیلی قشنگی از افلاطون افتادم که میگه :

 

برای زنده موندن یا باید خدا بود یا حیوان !

 

خیلی جالبه !

 

برای زنده موندن باید فقط حیوان بود !

 

فکر نکنین همینطوری گفتم ... درسی بود که از زندگیم گرفتم!

 

باور کن منم تو یه برهه ی زمانی خدا بودم ولی ... بازم حیوون شدم !

 

خیلیا نتونستن ببینن اون بالام و کشیدنم پایین !

 

اینطوری شد که منم تصمیم گرفتم بزنم تو خط حیوون شدن ولی ...

 

بدبختیه من و امثال من اینه که اینم از دستمون بر نمی یاد !

 

خدایا پس باید چیکار کنم ؟

 

نمیدونم ! واقعاّ نمی دونم ولی خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم !

 

کاش کسی پیدا شه که بهم ثابت کنه میشه انسان هم بود !

 

این ذهنیت لعنتی داره دیوونم می کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 
نمیدونم تا حالا شده توی خیابون که راه می ری یه دفعه با دیدن یک صحنه نتونی جلوی خودتو بگیری و زار زار گریه کنی ، بدون اینکه خجالت بکشی از نگاه مردم ... ؟؟؟

نمیدونی چه آرامشی پشت این گریه است ...

اینجا ، این روزا گله به گله اش مردم و می بینی که با یه عشق  آسمونی دور هم جمع شدنو برای آقاشون عزاداری می کنن ...

کی می تونه جلوی اشکاشو بگیره وقتی دسته ی بچه های کوچولویی رو میبینه که میدونن برای چی سیاه پوشیدن ، برای چی به سر و سینه اشون می زنن و برای کی گریه می کنن !

اون وقت یادت می افته که یه روزی بوده که توی این دنیای بزرگ فقط هفتاد و دو نفر بودن که اونو                   می شناختن ، فقط هفتاد و دو نفر...

  تازه حالا می فهمی که برای چی بهش میگن غریب ... 

 

به خدا هر جایی رفتم گفتم اربابم تویی ! نکنه جدام کنی از صف نوکرات حسین !

هرچی سنگم بزنن از در خونت نمیرم ! جون میدم فدات میشم نمی کنم رهات حسین !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM